تبلیغات
آرمان شهر - چهارراه ولیعصر
آرمان شهر
ترکیبی از شعر درون،تاثیر بیرون،شور اکنون و امید فرداست...
 
تاریخ : 1392/11/19 | نویسنده : درویش

 بسم الله الرحمن الرحیم

کم کم به چهارراه ولیعصر نزدیک می شوم. برف، نرم و آرام و گاهی پراکنده ، بر روی دوش عابران و زمین می نشیند ولی دوام چند لحظه ای اش اجازه نمی دهد که سفیدی آن را ببینیم؛ مگر در مکان های خلوت.

همواره زمستان را بیش از سایر فصل ها دوست داشته ام. هم به خاطر زیبایی برف و آسمانش و هم به خاطر سرمای آن که ما را ناچار به سردر گریبان بودن می کند.

به نظرم انسان باید اوقاتی را آرام باشد، سکوت کند و به خودش فکر کند. اصلا انسان موجودی است که خیلی از اتفاق های خوب برایش نمی افتند مگر به زور و از سر جبر. و یکی از آن اتفاقات خوب، همین لختی آسوده بودن است؛ در اوج شلوغی هایی که تو را خواسته و گاهی ناخواسته در برگرفته اند و تو نیز به جایی که اکنون ایستاده ای، موقعیتی که اکنون با آن دست و پنجه نرم می کنی فکر خواهی کرد...

و زمستان یکی از دراماتیک ترین فضاهایی است که خداوند خلق کرده است،شاید به همین منظور!  با همه ی سرمایش،برفش و سکوتش...

چهارراه ولیعصر برایم نوعی نماد انفصال و جدایی است. بعلاوه ای، که جداکننده شمال و جنوب تهران و شرق و غرب آن از هم است.جدایی ای که قرار بود با انقلاب از بین برود ولی اکنون خودمان چند کیلومتر بعد از انقلاب ایجادش کردیم و برایش زیرگذر هم می زنیم_ یعنی صورت مسئله را پاک می کنند!_ تا دیگر چشم پیاده ها و سواره ها به هم نیفتد تا مبادا به دلیل رد شدن از چراغ قرمز تصادفی رخ دهد و صدایی به آسمان بلند شود.

نمی دانم اگر روزی خود ولیِ عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بیایند، با اسم این چهار راه ، رسم این خیابان ها ، اسم من و تو ، رسم آن منصوبین و خیلی اسم و رسم های دیگر چه خواهند کرد... مثلا با این ها :

میدان ولیعصر

خیابان ولیعصر

پاساژ ولیعصر

دانشگاه ولیعصر

منتظران ولیعصر.....!

از چهارراه ولیعصر می گذرم،هوا خیلی سرد است....

به کمی شرق تر می روم: چهارراه کالج.

چهارراه ولیعصر و چهار راه کالج، برایم مکان های خاطره انگیزی است. به خاطر آن روزها که به دلیل فعالیت کاری ام _ با خاطرات شیرینش_ یک سال و اندی در آنها تردد داشتم، و هم به خاطر برخی مکان ها و کوچه های آن حوالی یا مکان های هنری و ادبی آشکار و پنهانش.

هنر، زیباترین و لطیف ترین زبانِ ابراز دلتنگی است.دلتنگی در فراغ یک معشوق؛ یگانه ترین و عمیق ترین و اصیل ترین عشق.   سرچشمه ی هنر آنگاه در وجودمان ودیعه نهاده شد که پدرمان آدم (علیه السلام) مغلوب وسوسه ی ابلیس شد و سرانجامش چیزی نبود غیر از دوری،تنهایی و هبوط. 


او فریب از دست دادن چیزی را خورد که درحقیقت در آن غوطه ور بود و آن چیزی نبود جز: جاودانگی. آدم در لازمان قرار داشت، در جاودانگی، در مجاورت و نزدیکی.

و مگر می شود برای انسان زمانی متصور شد آنگاه که در جوار عشق است؟!  

آدم،در حقیقت میوه ی درخت زمان را خورد! و برای کسی که زمان در او رسوخ می کند،چاره ای جز پناه بردن به هنر نیست...و عده ی کثیری این را نمی فهمند.......

و من باز هم نمی دانم که اگر حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بیایند با امثال تئاتر شهر چهارراه ولیعصر ما یا سینمای ما یا دیگر اقسام هنر ما چه خواهند کرد...یا مثلا با جنایتکارانِ هنرمندنما ، آنان که هنر و عشق را چیز دیگری تعریف می کنند و بازی می کنند و اجرا می کنند و ترویج و تبلیغ می کنند و مدیریت می کنند و نظارت می کنند و تشویق می کنند و آنان که امروزه در هیبت روشنفکر مدرن یا روشنفکر سنتی یا محجبه یا غیر محجبه یا ملی گرا یا غرب زده یا مذهبی یا اپوزوسیون یا دانشجو یا طلبه و آخوند یا مدافع یا مهاجم یا خیلی اشکال دیگر _که شاید هیچ فرقی با هم نکنند_   کثیف کرده اند همه چیز را !!!

هنر، فریاد دوری از عشق است! حتی در هر مرتبه و جایگاهی از مراتب انسانی،که همان فراغ از عشق زمینی است. و اما سرچشمه ی عشق، نور است؛که الله نور السموات و الارض. همان عشق یگانه و اصیل...

 

هوا سردتر شده، هنوز برف می بارد و من جایی در حوالی چهارراه کالج،کاری 2 ، 3 ساعته داشتم که به اتمام می رسد. به سمت غرب خیابان حرکت می کنم؛ به میدان انقلاب می رسم، جایی که قبل تر پابرهنه ها به آن رسیده بودند....


پ.ن : ما همچنان بر سر عهد خود هستیم.حتی به خاطر همان "یک مشت استخوان!"





طبقه بندی: انارستان، 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه