تبلیغات
آرمان شهر - قصه های خوب برای بچه های خوب!!!
آرمان شهر
ترکیبی از شعر درون،تاثیر بیرون،شور اکنون و امید فرداست...
 
تاریخ : 1392/11/8 | نویسنده : درویش
خُب،بچه های خوب؛یه داستان  از "محمد سرشار" رو با هم بخونیم قبل خواب...
یکی بود،یکی نبود.غیر از خدای مهربون هیشکی نبود. یه دهکده بود و بابابزرگ و کدخدا و بچه های خوب... :

ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌ دار شدیم، لبخند نشست روی لب های بابابزرگ؛ گفت: دیدید می‌شود، می‌توانید!

از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید!

خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: بیخود کرده‌اند، بچه رعیت را چه به فرفره بازی.  و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی.  بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: این اول کارشان است، فردا همین فرفره می‌شود روروک و پس فردا چرخ چاه!
بیشتر موتورپمپ‌های آب ده، مال کدخدا بود...

عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم کار از کار گذشته. فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه، درش را قفل کرد و کلیدش را داد دست بچه‌های کدخدا! که خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره...
رفتیم پیش بابا بزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را،عموها را صدا زد؛ به عمو محمد گفت: خودت کلید را دست کدخدا دادی و خودت پس می‌گیری.

عمو محمد مرد این حرفها نبود، همه‌ مان می‌دانستیم. بابابزرگ گفت: بروید و قفل گنجه را بشکنید.
عمو محمود گفت: کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟! گفتیم: نه عمو جان، خودتان که می‌دانید، خودمان ساختیم! گفت: دیگر بلد نیستید بسازید؟ گفتیم: چرا ؛ گفت: بهترش را بسازید. و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد. صدای بگومگویشان ده را برداشت. این وسط ما، قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم!

بچه‌های کدخدا فهمیدند، کدخدا گُر گرفت. داد زد: یا فرفره یا حق آب! و به میرآب گفت که آب را روی زمین های همه‌ مان ببندد. کار سخت شد... عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب می‌آوردند سر زمین که کشتمان از بی‌آبی نسوزد.

مسعود را گرفتند و کتک زدند...

 زورمان آمد. مجید به تلافی‌اش روروک ساخت. کدخدا گفت که گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند. مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند. صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و کنایه‌ها شروع شد...

عمو حسن جمعمان کرد و گفت: این جور نمی‌شود.هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما. از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود کدخدا حرف بزند. وقتی که برگشت، خوشحال بود!

گفت: قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد. آن ها هم تخم‌ مرغ مان را بخرند و هم کمی آب بدهند.

بابابزرگ گفت: کدخدا سر حرفش نمی‌ماند. عمو حسن گفت:  قول داده که بماند،ما فرزندان شماییم، حواسمان هست!

بچه‌های کدخدا آمدند و روروک را جلوی چشمهای خیس ما، خراب کردند. عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و مدار بگذارد. دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره. مهدی گفت: وقت زانو بغل کردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم. کدخدا از امروز ما می‌ترسید نه دیروز فرفره و روروک ساختن‌مان.
بابابزرگ لبخند زد.....

عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار می‌رفت. یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا می‌گفت.
ما می‌شنیدیم و بهش "خدا قوت" می‌گفتیم.

بچه‌ها داشتند بالای پشت بام یواشکی چرخ چاه می‌ساختند.....

به یاد بچه های خوب : مسعود و مجید و مصطفی




طبقه بندی: وقایع اتفاقیه، 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه