تبلیغات
آرمان شهر - بانوی آب و آیینه...
آرمان شهر
ترکیبی از شعر درون،تاثیر بیرون،شور اکنون و امید فرداست...
 
تاریخ : 1390/10/3 | نویسنده : درویش

دلم برایش خیلی تنگ شده بود،هیچ گاه نمی خواستم صحبت با او به حکم وظیفه باشد که اگر این طور شود،مدتی بعد گم خواهم شد،در خیابان های این شهر!

از درونم با او سخن گفتم،نخواستم از "درد" بگویم،نخواستم شکایت کنم،نخواستم حرف تکراری بزنم،فقط خواستم برایش بگویم و "او" بشنود...

همه اش را شنید و پاسخ گفت و خوشحالم کرد و آرامم کرد و خواستم برای همیشه آرامم کند حتی اگر کوه ها بلرزند!

و "او" مثل همیشه پذیرفت و دست نوازش بر سرم کشید و یاد "فاطمه" را به من داد....

فاطمه ای مذهب و آیین من/فاطمه ای روشنی دین من/فاطمه ای سیده ی کائنات/جان دو عالم ز رخت گشته مات...

و من زمزمه کردم و گریستم، و من زمزمه کردم و سوختم، و من زمزمه کردم و خاکستر شدم، و من زمزمه کردم و آرام شدم...

خیلی آرام...

                                                                                                 ح.ه  





طبقه بندی: قلم با ادب!، 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه