تبلیغات
آرمان شهر - طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ
آرمان شهر
ترکیبی از شعر درون،تاثیر بیرون،شور اکنون و امید فرداست...
 
تاریخ : 1392/10/11 | نویسنده : درویش
مادر! اولین ابرهای تیره فتنه،زمانی آشکار شد که پیامبر در بستر ارتحال افتاد. پیامبر فرمان داد: کاغذی بیاورید که رهنمای مکتوبی برایتان بگذارم تا پس از من گمراه نشوید.
معلوم بود که پیامبر در چه مورد می خواهد سند بگذارد. عمر ممانعت کرد و کاش فقط ممانعت می کرد،فریاد زد: اِن الرجُلَ لِیَهجُر.و حَسبُنا کتابَ الله. (این مرد هذیان می گوید. و کتاب خدا برای ما کافی است.)
  پدرت را می گفت.جدمان را.پیامبر را...
داغت تازه می شود،اما این نسبت را به کسی می داد که وحی مطلق بود،خدا درباره ی او تصریح کرده بود: "پیامبر جز به زبان وحی سخن نمی گوید،جز به دستور خدا حرف نمی زند و جز حرف خدا را منتقل نمی کند."
پیامبر به شنیدن این حرف دلش گرفت و اشک در چشمانش نشست ولی ماجرا را پی نگرفت...

مادر نگو که "مصیبتی جز مصیبت تو نیست." لا یَومَ کیومُکَ یا ابا عَبدالله... قصه ی مصیبت من اگرچه در عاشورا به اوج می رسد اما از این جا آغاز می شود.
پیامبر در گوشت چیزی گفت که چون ابر بهاری گریستی و چیز دیگری گفت که چون غنچه سحری شکفته شدی.
از خبر قطعی ارتحالش غم عالم بر دل تو نشست و خبر رفتن خودت،دلت را تسکین بخشید.
.
.
.
مرگ پیامبر برای تو تنها مرگ یک پدر نبود،حتی مرگ یک پیامبر نبود،مرگ پیام بود. مرگ شمع نبود،مرگ روشنی بود...


آنکه گفت،حَسبُنا کِتابَ الله، کتاب خدا را نمی شناخت. نمی دانست که یکی از دو ثقل به تنهایی،آفرینش را واژگون می کند،نمی فهمید که با یک بال نه تنها نمی توان پرید،که یک بال وبال گردن می شود و امکان را رفتن بَطئی را هم از انسان سلب می کند.
و نه او، که مردم هم نفهمیدند که کتاب بدون امام،کتاب نیست،کاغذ و نوشته ای است بی روح و جان و نفهمیدند که قبله بدون امام،قبله نیست و کعبه بدون امام،سنگ و خاک است و قرآن بدون امام،خانه بی صاحبخانه است.
.
.
.
بیرون بیائید.بیرون بیائید وگرنه همه تان را آتش می زنیم.
صدا،صدای عمر بود.
تو با یک دنیا غم از جا بلند شدی و به پشت در رفتی،اما در را نگشودی.
_ تو را با ما چه کار؟ بگذار عزاداریمان را بکنیم.
باز هم فریاد عمر بود:
علی،عباس و بنی هاشم،همه به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت کنند!
_ کدام خلیفه؟ امام و خلیفه ی مسلمین که اینجا بالای سر پیامبر است.
مسلمین با ابوبکر بیعت کرده اند،در را باز کن وگرنه آتش می زنم.  یک نفر به عمر گفت: اینکه پشت در ایستاده،دختر پیغمبر است،هیچ می فهمی چه می کنی؟ خانه ی رسول الله...
عمر دوباره نعره کشید: این خانه را با هر که در آن است،آتش می زنم.
... درخانه تنی چند از اصحاب رسول الله هم بودند،اما هیچکس به اندازه تو شایسته دفاع از حریم پیامبر نبود. تو حلقه ی میان نبوت و ولایت بودی،برترین واسطه و بهترین پیوند میان رسالت و وصایت.   هنوز زود بود برای فراموش شدن این حدیث پیامبر:
"فاطمه پاره تن من است،هرکه او را بیازارد،مرا آزرده است و هرکه مرا بیازارد خدا را"
... وقتی آتش از در خانه خدا بالا رفت،عمر، آتش بیار معرکه ی ابوبکر، آنچنان به در حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان درو دیوار به آسمان رفت...
.
.
.
پدر که حال تو را دید،برق غیرت در چشمهای خشمناکش درخشید،خندق وار حمله برد،عمر را بلند کرد و بر زمین کوبید،گردن و بینی اش را به خاک مالید و چون شیر غرید:
_ ای پسر صحاک! قسم به خدایی که محمد را به پیامبری برانگیخت،اگر مامور به صبر و سکوت نبودم،به تو می فهماندم که هتک حرمت پیامبر یعنی چه...
و باز خندق وار از روی او بلند شد تا خشم،عنان حلمش را تصاحب نکند...
                                                                                                                      
                                                       قسمت های منتخبی از کتاب "کشتی پهلوگرفته"؛ سید مهدی شجاعی.
  
و لعنت الله علی القوم الظالمین....




طبقه بندی: وقایع اتفاقیه، 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه