تبلیغات
آرمان شهر - نای نی
آرمان شهر
ترکیبی از شعر درون،تاثیر بیرون،شور اکنون و امید فرداست...
 
تاریخ : 1392/07/19 | نویسنده : درویش
سلام

" سر همچنان به سجده فرو برده ‌ام ولی
 
در عشق،سال هاست که فتوا عوض شده‌ ست..."

.......

دلمان گرفته از بدی خودمان،از بدی زمانه مان. از سُرب هایی که هوای مان و نیترات هایی که آب مان را آلوده کرده اند،کثیف کرده اند! از چشم هایم،از آن هایی که باید شُست،تا جور دیگر دید...

دست بَردار! مثل اینکه اصلا بدحالی نکشیده ای...خستگی،تشنگی،گشنگی،درد...درد!
"چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید...!". این حرف ها دیگر برای کتاب ها هم تخیلی شده است.الان همه به دنبال داستان "رئال" می گردند، همه می خواهند واقعی فکر کنند،با "عقل" تصمیم بگیرند.با عقل!  و چقدر هم عالمانه به تفاوت بین عقل و دل اشاره می کنند...

اصلا تو می دانی "عقل" چیست؟!......  "دل" کجاست؟!.......

شاید هم آنها حق دارند.بله خُب؛ همه چیز گران شده است،همه چیز، جز این دل لامصب، که دیگر به قیمتِ سیراب شیردانِ گوسفند ذبحِ حلال نشده هم به فروش نمی رود.
وقتی که "درد" بکشی،تمام این قبیل گوهرباریات را خزعبلاتی بیش نمی دانی،و به او هم که دائم این حرف ها می زند فقط می توانی بگویی: لطفا خفه شو،با زبان خوش.

سعی می کنم که بی ادب نباشم، ولی ظاهرا تو اصلا بدحالی نکشیده ای...یا شاید نمی دانی خماری چیست!
.......
درد؟!!! یکی نیست به من بگوید مگر تو می دانی درد چه طعمی دارد؟! عقل چیست؟!... دل کجاست؟!


به قول آن مرحوم، "اکثریت مردم زندگی می کنند بی آنکه نیازی داشته باشند،به این که بدانند چرا." و این یعنی هیچ وقت نمی توانی دردهایت را درمان کنی،هیچ وقت نمی فهمی عقل چیست یا مثلا دل کجاست!

"باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان..."


....................................

"چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است

در شور نیز، ناله ما می رسد به گوش..."

هی نپرس چه موقع بود یا در کجای این سیاره ی حسرت؛ مهم نیست کی بود و کجا، مهم این است که کار به جایی رسیده بود که تو بودی و می دیدی، ولی دیگر کاری از دست تو هم بر نمی آمد، دیگر از تو جز صدایی گنگ که ناله اش به گوش می رسید چیزی نمانده بود، گویا تو هم در حال مرگ بودی! حتما خوب می دانی که همه ی ماجرا در آن شب اتفاق نیفتاد، به آن هفته هم ختم نمی شد و نه حتی آن ماه، چندین سال بود که خنجرش می زدم!

بله، من مست می کردم و هرشب عاشقانه در کنارش به او می گفتم دوستت دارم و خنجرش می زدم، دوستت دارم و خنجر بعدی،خنجر بعدی، بعدی.... نه؛ اشتباه نکن، شراب هفت ساله نبود، که اگر جام مرا از باده هفتاد ساله هم پر می کردند و بی وقفه می نوشیدم، باز چنین نمی کردم....

و درود حضرت حق بر آنان؛ آنان که هنوز خستگی چندین هزار ساله  "ابراهیم" را از جنگ با دشمنانش بر روی دوش خود حس می کنند، آنان که به امیدشان هر روز فرزندی جدید متولد می شود و آنان که آسمان به احترامشان زمین را سیراب می کند و دست خونی مردمان را پاک!

..........

ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی...

پ ا ی ا ن.

پ.ن1: این روزها،رنگ قرمز پرچم کشورم،پررنگ تر شده است...چه در دانشگاه تهران،چه در ژنو،چه در ملاقات های پنهان...نمی دانم،شاید همه چیز بعدها معلوم شود؛بعدها...شاید.ولی می دانم مرز بین خیانت و خدمت بسیار باریک است.خواسته و ناخواسته اش را در تاریخی نه چندان دور دیده ام.

اشک می ریزم برای رنگ سبز اش.






طبقه بندی: انارستان، 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه