تبلیغات
آرمان شهر - باور...
آرمان شهر
ترکیبی از شعر درون،تاثیر بیرون،شور اکنون و امید فرداست...
 
تاریخ : 1392/05/20 | نویسنده : درویش
دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند...!

پی نوشت:
ساعت 8.30 شب، یکی از دندونات که نمیدونی کدوم هست درد میگیره

چند دقیقه بعد دستت رو میکنی داخل دهان تا موضع دقیق درد رو پیدا کنی

دستت میخوره به همون جایی که درد میکنه،خیلی درد میکنه،خیلی خیلی درد میکنه...

میوفتی روی زمین،وسط هال؛ و مثل مار به خودت میپیچی،و با دست صورتت رو میگیری و هی عرق سرد میکنی...

بعدش از اینکه همه اینقدر ترسیدن،میترسی! خصوصا وقتی بگن: واااای... چی شده؟! قلبشه... نکنه سکته کنه!!!

ساعت 9.15 شب میری دندون پزشکی،و خانم منشی بهت میگه: خیلی شانس آوردین،چون خانم دکتر همیشه 9 میرفت...

روی اون صندلی زشتا دراز میکشی و خانم دکتر میگه: دهنت رو باز کن... چشم هام رو میبندم. میگه: چشم هات رو هم باز کن!

باز باز......بازتر!     فَکم داره پاره میشه آخه...


میگه: پوسیده...ارزش عصب کشی هم نداره. دندون عقلت رو باید بکشم...

خیلی سریع میگم: بکشید خُب... خیلی سریع هم خانم دکتر،هم خانم منشی میخندن! دلیلش رو نمیفهمم ولی منم تبسمی تحویلشون میدم!

آمپول بی حسی رو اونقدر زیاد میزنه که از شقیقه ام تا پایین گلوم بی حس میشه.

5 دقیقه بعد میگه: بی حس شد؟! منم با دهن کج میگم: آیه آیه...!

سه چهار تا میخ و انبر بر میداره و سعی میکنه دندون عقل منو بکنه...ولی نمیتونه.... چون زورش نمیرسه!

بعدش هم با یه اعتماد به نفس کاذب میگه: عجب دندون عقل محکمی داری ها!

بعد از چهار پنج دقیقه که واقعا فکر میکنم الانه که فکم بشکنه، میگه: آها...کنده شد! بزار بخیه هم بزنم تا شب خونریزی نکنه.....

میرم خونه... تقریبا هر 5 دقیقه یک بار دهنم پر از خون میشه و باید تخلیه کنم...تا 5 صبح بیدارم و فکر میکنم...

به خودم... به شکلات تلخ هایی که میخوردم... به اینکه "بزار بخیه هم بزنم تا شب خونریزی نکنه!".... به اینکه چقدر یه درد دندون من رو بی چاره کرد...
 
به اینکه آخه به چی مینازی بعضی وقتا؟! کوچولو،ضعیف!... به اینکه ما آدما "سه نقطه"!  به اینکه با چه پشتوانه ای قلدر بازی در می آریم؟! چرا دعوا می کنیم؟! 

چرا می جنگیم؟! اصلا چرا ظلم میکنیم؟! چرا کودکا و زنها و مردای بیگناه رو می کشی؟! چرا 1000 تا کلاهک هسته ای داری؟! چرا دروغ میگی؟!... 

تو که دیگه مسلمونی، چرا مال حروم میخوری؟! چرا با خدا سر دعوا داری؟! چرا فکر می کنیم نمیمیریم؟!.....
....

به اینکه اگر خانم دکتر 9 رفته بود چی می شد؟!!

به اینکه: "دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند"!!!!!






طبقه بندی: وقایع اتفاقیه، 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه