تبلیغات
آرمان شهر - قسم به دل های شکسته...
آرمان شهر
ترکیبی از شعر درون،تاثیر بیرون،شور اکنون و امید فرداست...
 
تاریخ : 1392/04/19 | نویسنده : درویش
شب اول رمضان،با همه ی شادی هایش به خاطر همه چیز؛به ناگهان در خاطرم جمله ی حسین(علیه السلام) آمد،آنگاه که بر سر نی فرمود:

"أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِیمِ كَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً"
 "آیا گمان كرده‏ اید داستان اصحاب كهف و رقیم(خفتگان غار) از نشانه‏ های شگفت انگیز ما بوده است؟!" _کهف،9_

فرمودی: انا فی قلوب المنکسره...
به دل های شکسته ی خوبانت، و قلب مطمئنه ی خوب ترین ات در هستی؛ این بدترین را ببخش...دیگر زبانم هم توان گفتن ندارد... آنطور که خودت می دانی.

** گرچه مستیم و خرابیم چو شب های دگر ؛ باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر
    امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم ؛ شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر...**

پ.ن اول: _ نمی دانم اگر برای کسی روایت کنم که روزگاری در برهوتی،از غریبه ای،مشکی آب به دستم رسید که هرچه از آن می نوشیدم تمام نمی شد،چه خواهد گفت؟ آیا مرا دیوانه خطاب نخواهند کرد؟
_ شاید خیال کنند دیوانه و مجنونی؛اما چه باک؟ بگذار تمام عالم تو را دیوانه خطاب کنند!
خم می شود و ریگی برمی دارد و آن را به دست عمران می دهد.
_ این ریگ را میان مشتت نگه دار.
عمران با تعجب ریگ را میان مشتش پنهان می کند و به پینه دوز چشم می دوزد.
_ اکنون در دستان تو ریگی پنهان است.اگر تمام عالم بگویند تو در دستانت جواهری پنهان کرده ای،آیا چیزی بر ارزش این ریگ افزوده خواهد شد؟
عمران سر تکان می دهد... _ نه!
_ و اگر در دستان تو الماسی پنهان باشد و تمام جهان بگویند که تو ریگی در دست داری،آیا از ارزش آن الماس کاسته خواهد شد؟
عمران دوباره سر تکان می دهد... _ هرگز!...
.....
به عمران نگاه می کند.
_ تو چه؟! عاشق شده ای؟!
عمران مبهوت نگاهش می کند.
_ من؟!
نیم نگاهی به راحله می اندازد و بعد، به پینه دوز نگاه می کند...
_ من را با عشق چه کار؟! من پیِ آب حیاتم....
پیرمرد دوباره مشک را به دست می گیرد و آن را نگاه می کند.
_ جوان... عشق در نگاه مختصر،در یک لحظه بسیار کوتاه اتفاق خواهد افتاد. اما یادت باشد، در یک غفلت کوتاه و مختصر نیز دور خواهد شد. در عشق، مجال کوتاهی نیست... (اقیانوس مشرق؛مجید پورولی)
پ.ن دوم : مثل همین جمعه ای که گذشت،گاهی بعضی ها کاری می کنند که دهانت را ....
که دهانت را باز می کنند!
ولی چون روزه هستی،دهانت را می بندی...البته اگر نبودی هم در بعضی موقعیت ها باید می بستی؛مثل همین جمعه ای که گذشت.
می گویند این ده تا کاری که تا به حال انجام ندادی را انجام بده و البته بدون کوچکترین خطا؛و هیچ امکانات سخت افزاری هم در اختیارت قرار نمی دهند...مثل کسی که می گوید از فلان راه برو،درحالی که آن راه را با دیوار بتون بسته است...
یعنی در حقیقت دهانت را...
یعنی کاری می کنند که دهانت را...
اصلا دهانم را می بندم... و بعد متوجه می شوم که بعله! عجب! خدایا سنگین هوایمان را داری ها...شکر.
"خدایا شُکرت که جدیدا، کمتر از 24 ساعت حکمت اتفاقاتی که برایم می افتد را معلوم می کنی...!"

پ.ن سوم: خدایا،به عنوان یک بنده بد،ولی امیدوار،لهو و لعب بودن این دنیا را بعد از مرگ نفهمم، که خیلی دیر است.
خدایا؛ من، شُربِ مدام می خواهم...

بعدا نوشت:
الصمت...
الصمت...
الصمت...!




طبقه بندی: وقایع اتفاقیه، 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه