تبلیغات
آرمان شهر - شعر باز!
آرمان شهر
ترکیبی از شعر درون،تاثیر بیرون،شور اکنون و امید فرداست...
 
تاریخ : 1392/04/13 | نویسنده : درویش
تکه یخی که عاشق ابر عذاب می شود ؛ سر قرار عاشقی همیشه آب می شود

به چشم فرش زیر پا،سقف که مبتلا شود ؛ روز وصالشان کسی خانه خراب می شود

کنار قله های غم مخوان برای سنگ ها ؛ کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود

باغ پر از گلی که شب نظر به آسمان کند ؛ صبح به دیگ می رود،غنچه گلاب می شود!

چه کرده ای تو با دلم که از تو پیش دیگران ؛ گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود...   _کاظم بهمنی_
................................................................

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم ؛ دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جورست در نظر ؛ هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست ؛ بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سری است با تو که گر خلق روزگار ؛ دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم....

... از دشمنان برند شکایت به دوستان ؛ چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس ؛ آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند ؛ چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم     _سعدی_

................................................................ 


شیشه ی رنگی ما را به عقیقت بپذیر
ما اگر پر خش و خطیم،به ما خرده مگیر
....
 
سر در آورده ای از کار همه یعنی چه؟
رفته ای برسر دیوار همه یعنی چه؟

همه جا صحبت آن ابروی پیوندی توست
بسته ای تیغ به کشتار همه یعنی چه؟

فرصت صُنع ندادی به کسی غیرخودت
آخر ای حضرت معمار همه یعنی چه؟


نرگست خواب ز چشمان خلایق برداشت
بس کن ای دولت بیدار همه، یعنی چه؟

....سر راهت دو سه تا پیرهن تازه بخر
شب عید است برایم کفن تازه بخر...
....

هر کجا پای نهی،میوه ی لب می روید
بوسه بر پای تو ای دوست عجب می روید

همه اسباب به یک "کُن فَیَکونت" بسته است
اصلاً انگار ز فکر تو سبب می روید


چیست در خاک نجف ای بت شیرین که هنوز
هر درختی که بکارند رطب می روید!

در شب زلف تو اُمّید نجاتی دارم
شعله ی طور اساسا دل شب می روید

به سمر قند چه حاجت که ثمر شکّر هست
در نجف نی شکر از نهر رجب می روید

خاندانت همه از خُرد و کلان در کارند
شجره نامه ات انگار ز رب می روید...
....

من اگر خسته شوم چای نجف مینوشم
یا کمی باده ی آغشته به کف مینوشم...    _محمد سهرابی_

.....................................................

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب؛
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی؛
مرد گاری چی در حسرت مرگ...
....
و بدانیم اگر کرم نبود،زندگی چیزی کم داشت؛
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت؛
و بدانیم اگر نور نبود،منطق زنده پرواز دگرگون می شد؛
و بدانیم که پیش از مرجان،خلائی بود در اندیشه دریاها...
....
پرده را برداریم،بگذاریم که احساس هوایی بخورد؛
بگذاریم بلوغ،زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند...
ساده باشیم...
ساده باشیم،چه در باجه ی یک بانک،چه در زیر درخت...

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ؛
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم...   _سهراب سپهری_








طبقه بندی: سروا، 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه