تبلیغات
آرمان شهر - دگرگون کن!
آرمان شهر
ترکیبی از شعر درون،تاثیر بیرون،شور اکنون و امید فرداست...
 
تاریخ : 1391/12/25 | نویسنده : درویش
برف چون پنبه های حلاجی شده،پراکنده و بی قاعده می بارید و زمین سیاه را سفید کرده بود...

ساعت 1.20 دقیقه شب بود.داخل اتاق هم از سرمای بیرون در امان نمانده بود؛ روی تخت خواب اتاقش نشسته بود،کف دستانش به شدت عرق کرده بود،گویی مغز سرش به شدت ملتهب شده است و می خواهد جمجمه اش را منفجر کند،استخوان هایش می خواستند بدنش را بشکافند و بیرون بزنند...

زمان برایش نمی گذشت،دیوارهای اتاق دائما نزدیک و دور می شدند،تیک تاک بزرگ ترین بمب ساعتی دنیا را پشت قفسه سینه اش حس می کرد؛ ثانیه ها تمام نمی شدند،مرگ شیرین ترین خواسته اش بود...

پسر جوان روی تخت خواب اتاقش داشت زنده زنده می سوخت...
او در آتشی سرد،بی شعله،بی دود،گُر گرفته است...


یا مقلب القلوب و الابصار... یا مدبر الیل و النهار... 
 
پسر با چمدانی از آرزو و امید رفته بود...

یا محول الحول و الاحوال...

حالمان را به بهترین حال تغییر ده...      سال یک هزار و سیصد و خورده ای، مبارک باد! 
...........................

....."پسر مُرد،از بس که جان نداشت"

پی نوشت:
(دو کلام حرف مانده و حلالیت؛ تا بعدی دگر -اگر بخواهد-) :


از سنت و قرارداد نمی گویم،و نه دین و مذهب و نه نیاکان و پدران...

روزهایی بوده است در زندگی ام -به زعم دیگران روزهایی عادی- که نوروزی حقیقی برایم بوده اند... در ساختن آن روزها کسان عزیزی نقش داشته اند و خواهند داشت،  عمرشان باقی و رسم شان جاوید...

با دلت خوب نگاه کن،می بینی:
هماره خون خوبان است که جاری ست در شاهرگ های این سیاره ی پیر، و به او رمقی دوباره برای چرخیدنِ حول مدار "نگار" اش می دهد و هر زمینی را شمسی است برای حیات... و هر "شمس"ی را "نیاز"ی به عاشق...

.....  

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی،ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند!

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند...

(شعر از آقای کاظم بهمنی است)







طبقه بندی: وقایع اتفاقیه، 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه