تبلیغات
آرمان شهر - هنوز هم باران می بارد...
آرمان شهر
ترکیبی از شعر درون،تاثیر بیرون،شور اکنون و امید فرداست...
 
تاریخ : 1391/07/8 | نویسنده : درویش

آنگاه که این ها را می نویسم،شاید دیگر نه ذهنی مانده برایم تا توضیح بدهم که چرا، و نه روح دمیده شده ای در آن...

هی نپرس چه موقع بود یا در کجای این سیاره ی مزخرف؛ مهم نیست کی بود و کجا، مهم این است که کار به جایی رسیده بود که تو بودی و می دیدی، ولی دیگر کاری از دست تو هم بر نمی آمد، دیگر از تو جز صدایی گنگ که ناله اش به گوش می رسید چیزی نمانده بود، گویا تو هم در حال مرگ بودی! حتما خوب می دانی که همه ی ماجرا در آن شب اتفاق نیفتاد، به آن هفته هم ختم نمی شد و نه حتی آن ماه، چندین سال بود که خنجرش می زدم!

بله، من مست می کردم و هرشب عاشقانه در کنارش به او می گفتم دوستت دارم و خنجرش می زدم، دوستت دارم و خنجر بعدی،خنجر بعدی، بعدی.... نه؛ اشتباه نکن، شراب هفت ساله نبود، که اگر جام مرا از باده هفتاد ساله هم پر می کردند و بی وقفه می نوشیدم، باز چنین نمی کردم. نمی دانم، شاید همرنگ جماعت شهر مردگان شده بودم، در آن شهر هرکس به رنگی بود، اصلا رنگارنگ ترین شهر دنیا بود، ولی همگان یکرنگ دیده می شدند و هرچه می ماندی، بیشتر شبیه آنان می شدی، او قسم خورده بود که همه را به رنگ خودش کند و کرد؛ سیاه!

مگر عده ای قلیل؛ آنان که هنوز خستگی چندین هزار ساله  "ابراهیم"  را از جنگ با دشمنانش بر روی دوش خود حس می کنند، آنان که به امیدشان هر روز فرزندی جدید متولد می شود  و  آنان که آسمان به احترامشان زمین را سیراب می کند و دست خونی مردمان را پاک!

خوب گوش کن، صدای باران است، هنوز هم باران می بارد، باید بروم...

 





طبقه بندی: سروا، 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه