تبلیغات
آرمان شهر - شهر مردگان...
آرمان شهر
ترکیبی از شعر درون،تاثیر بیرون،شور اکنون و امید فرداست...
 
تاریخ : 1390/08/29 | نویسنده : درویش

سلام!

چند وقتی ست مبتلا به بیماری "ناهمرنگی با جماعت" شده ام،دوستان و آشنایان و فامیل هر کس به نظر خودش چیزی می گوید.

عده ای می گند: کمبود داری،میخوای هرجوری شده خودت رو مطرح کنی.عده ای دیگه می گویند: زیاد شر(شعر!) میخونی.بعضی دیگه از دوستان میگن:چون خودت رو مثل نخود وارد هر کاری میکنی،این جوری شدی، به تو چه کی داره تو مملکت چی کار میکنه. بعضی هام میگن: مقتضای سن ات است،عاشق شده ای دیوانه! زن می خواهی.

ولی من از این بیماری جدیدم بسیار راضی هستم و هیچ یک از این نظرات هم درست نیست،لااقل کاملا درست نیست!

راستی چرا مردم فکر می کنند هرکس که عاشق شده باید زن بگیره؟! مگه مثلا همین "مولوی" خودمون نبود که عاشق شمس شد! یا توی فرنگ "آلفرد نوبل" که اصلا عاشق همه شده بود! یا خیلی های دیگه که دور و نزدیک تو تاریخ بودن و هستن؛درضمن هیچ کدومشون هم "هم جنس باز" نبودن! منم نیستم!

البته فرض اول بیشتر اتفاق میوفته،تقریبا 99% مواقع!

چند وقتی ست که فکر میکنم،لمس میکنم،مردم شهرم،جواب خیلی از سوالات رو نمی دانند و نمی خواهند که بدانند و دارند زندگی می کنند،زندگی نه،در حقیقت دارند صبح ها از خواب بلند شده و شب ها به خواب می روند! نوعی دگرزیستی ساختگی که هر روز سخت تر،هر روز پیچیده تر و هر روز از "زندگانی" دورتر خواهند شد.

نمی دانم از کجا آمده ایم ، برای چه آمده ایم و کجا آمده ایم!

ولی می دانم که:

جهان در حال تغییر است،زمین به "مستضعفان" ارث خواهد رسید،عاقبت با "متقین" است،متقین ارث برنده ی زمین بسیار اندکند و ما هنوز هیچ کاری حتی برای خودمان نکرده ایم و مرگ ناگهان خواهد رسید!

                                                                                                                                 ح.ه

 

 





طبقه بندی: وقایع اتفاقیه، 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه