تبلیغات
آرمان شهر
آرمان شهر
ترکیبی از شعر درون،تاثیر بیرون،شور اکنون و امید فرداست...
 
تاریخ : 1394/02/24 | نویسنده : درویش
به نام او که در اوج قدرت به مستضعفان نزدیک تر است
به نام او که در نهایت مهربانی،بر ظالمان و منافقان،جبار است
به نام او که در اوج دقت،از تمام گذشته ات چشم می پوشد
به نام او که می خنداند و می گریاند،می میراند و زنده می کند
به نام او که نام هایش تمام ناشدنی و نشانه هایش بی انتها است

به نام او که ملول نمی شوی از تکرار یادش و اوج می گیری از مداومت ذکرش...

"یونس ابن یعقوب از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده که امام فرمودند: هر بدنی که چهل روز آسیبی به آن نرسد ملعون و از رحمت خدا به دور است. گفتم واقعا ملعون است؟! فرمودند: بله. امام وقتی سنگینی مطلب را بر من احساس کردند فرمودند: ای یونس همین خراش پوست و ضربه خوردن و لغزیدن و چشم درد و مانند اینها بلا و آسیب برای بدن است،نه لزوما مصیبت های بزرگ.زیرا مومن نزد خداوند با فضیلت تر و گرامی تر از آن است که چهل روز بر او بگذرد و خداوند گناهان او را پاک نکند،حتا به یک غم پنهانی در دل که او نفهمد این غم از کجا به وجود آمده است..."
 
*البحار،ج 76،الوسائل،ج7*







طبقه بندی: انارستان، 
تاریخ : 1393/03/10 | نویسنده : درویش
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



تاریخ : 1393/02/26 | نویسنده : درویش
وقتی که غیر از بی تو بودن هیچ راهی نیست 
دیگر برایم هیچ راهی اشتباهی نیست

مجنون ترینم، فرصت ابراز می خواهم 
آماده ام چون موج اما روی ماهی نیست

تقدیر ما "نیمه" است، یوسف بخت "کامل" داشت 
گرگ و برادر هست اما عشق و چاهی نیست

اثباتها کثرت به بار آورد ابراهیم!
فریاد "نفی" جستجو کن "لااله" ای نیست

او هست همواره، مگو مانند خورشید است 
خورشید گاهی می درخشد=هست،گاهی نیست

بازی است دنیا بی تو، ما سرباز سرگردان 
شطرنج معنایی ندارد چون که شاهی نیست...

                               .محمدعلی علیزاده.




طبقه بندی: سروا، 
تاریخ : 1393/02/5 | نویسنده : درویش
اینجا هوا برای از تو سرودن کم است...کم است، کم است، کم است، کم 
است، کم است، کم است... نیست.




طبقه بندی: وقایع اتفاقیه، 
تاریخ : 1393/01/30 | نویسنده : درویش
1)
جبرئیل با تمام وجود بر محمد نازل شد؛ مثل روز اول در غار حرا که تمام افق پر از جبرئیل بود. معلوم بود کار مهمی دارد. دستور آمده بود که چهل روز از خدیجه دوری کند.
و او هم این کار را کرد. چهل روز تمام شد. خدیجه که به تنهایی عادت کرده بود،در شب چهلم هم به بستر رفته بود که در خانه اش کوبیده شد. گفت: " کسی جز محمد حق ندارد در خانه ی مرا بکوبد.کیستی؟" صدا آمد: "در را باز کن.من محمدم."

آن شب محمد دیگر قبل از خوابیدن نماز مستحبی نخواند. آن شب فقط برای خدیجه بود؛ فقط برای خدیجه.

**بحارالانوار،ج16،ص80

2)
دختر پیامبر که به دنیا آمد، یکی از فرشته ها را خدا فرستاد که برو حرف توی دهان مبارک پیغمبر بگذار که بگوید "فاطمه".  پیامبر  هم گفت "فاطمه".

**بحارالانوار،ج43،ص13

3)
تا وقت گیر می آورد،بحث را می کشاند به فاطمه. پدرش امام باقر هم همین طور بود. اصلا این طایفه همه شان مادری بودند. افتخارشان به فاطمه با افتخارشان به علی برابری می کرد. جوری حرف می زدند که انگار این حرف ها هم جزو بندگی خداست. همین طور هم بود. همه هم می دانستند که هیچ کس از فاطمه به خدا نزدیک تر نیست؛ خب دختر پیغمبر بود و همسر علی. همه دور سرش می چرخیدند. یک روز امام صادق با افتخار گفته بود: " اگر امیرالمومنین با فاطمه ازدواج نمی کرد هیچ بنی بشری نمی توانست با فاطمه ازدواج کند."

**بیت الاحزان،باب اول

4)
وقتی نازل شد حرف هایش شبیه به حرف های معمولی نبود و با همان کلمات داشت تسبیح خدا را می گفت. پیامبر به او فرمود : "تا به حال چنین بر من نازل نشده بودی."

جبرئیل نیستم آقا جان. صرصائیلم.  خدا گفته نور را به عقد نور دربیاور.

که را به عقد که دربیاورم؟

فاطمه را به عقد علی دربیاور.

رسول خدا فاطمه را در حضور جبرائیل، میکائیل و صرصائیل به عقد علی درآورد.

آدم بال درمی آورد از ذوق دیدن این همه شاهد بال دار...!

**بحارالانوار،ج43،ص123


( کتاب صوتی اقیانوس آلام ، بازنویسی شده به قلم محمد سهرابی )




سوگند...

طبقه بندی: انارستان، 
تاریخ : 1393/01/21 | نویسنده : درویش

فقط جذبه ی وجودی بعضی ها می تواند تو را به سمت قلم بکشاند و گرمای مهربانی و مهم تر از آن، صداقت شان، می تواند  قلم را از خشکی اش نجات دهد؛ یکی از آن عزیزان، آقا مرتضای آوینی است.

با نگاهی کامل به زندگی آقا مرتضی آوینی، به این نتیجه رسیدم که او انسانی عادی بود با همه ی خطاها و اشتباهات گذشته اش، فردی که به دنبال کشف چیزهایی بود که می دید و احساس می کرد. چیزهایی که چشم می بیند، حواس به آن واکنش نشان می دهند، عقل به آن می اندیشد و نفس تو را درگیر می کند. رویدادهایی واقعی و ناشی از ماهیت این دنیای فانی و ممکن الخطا بودن فرزند حضرت آدم. رویدادهایی واقعی که برای جوان امروز جامعه ما، من و تو؛ چاره اش فرار، ندیدن، بستن درب و پاک کردن صورت مسئله نیست. آوینی شخصیتی از دیروز بود، که الگویی کامل است برای امروز جامعه ما، برای من و تو؛ موجودی جویای حقیقت و لمس شدنی که کاملا قابل همزاد پنداری است. موجودی که باید بدون روتوش نشانش دهی تا بشود سید شهیدان اهل قلم _، وگرنه می شود متحجر خشک مغز و بی سوادی که رسانه های حکومتی دارند بزرگش می کنند و جذابیتش برای جوان عشق سینمای ما، فرسنگ ها کمتر از _استیون اسپیلبرگ_ صهیونیست است! و لابد چاره ای جز این نمی ماند که کافه های هنری شهر پُر شود از عکس های _مارلون براندو_ و اگر اماکن گیرِ از سر تکلیف(!) نمی داد، جماعت خوشحال تر می شدند که عکس های _نیکل کیدمن_ و _جنیفر لوپز_ هم به در و دیوار آویزان بود...

و البته سید مرتضی آوینی سانسور شده فقط شخصیت سازی است که از یک رسانه ترسو و احمق برخواهد آمد! و حتما می دانید که "ترس" و "حماقت" دو صفتی است که درتضاد کامل با "انقلاب" است!

 "" تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری نا آشنا هستم، خیر، من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم. من هم سالهای سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شب های شعر و گالری های نقاشی رفته ام. موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان تک ساحتی» هربرت مارکوز  را - بی‌آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: «عجب! فلانی چه کتاب هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچار شده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که« تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حَتی از این بالاتر، دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این  متاعی است که هرکس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت. و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم.... دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما کاری را که اکنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی درسایه تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر.""

 به نظر این حقیر، هریک از ما انسان ها، جدای از دلیل اصلی خلقت انسان، یک ماموریت و هدفی داریم که باید دلیلش را متوجه شویم. در حقیقت باید خودمان را در مسیر اراده ی خداوند قرار دهیم. و فهمیدن این موضوع کار بسیار دشواری است که جز با عنایت خود پرودگار ممکن نیست. و آوینی کسی بود که تاویل وجودی خود را فهمیده بود... صحبت ها،نوشته ها و آثار مستندش(مثل روایت فتح) حاکی از این موضوع است که او خوب می دانست برای این خلق شده است تا نحوه ی درست اندیشیدن در باب هنر و نحوه ی درست استفاده از ابزار در خدمت هنر متعالی را نشان بدهد.

و چقدر خوب است امثال او که قدشان خیلی بلندتر از دامنه ی دید امثال من است، زودتر رفتند تا بیشتر از این از کوتاهی فکر مردم زمانه شان زجر نکشند...

به یاد او که انقلاب و جنگ جوهر وجودش را شکوفا کرد.

"" رنج، آوردگاهی است که جوهر وجود انسان را از غیر او جدا می کند...""





طبقه بندی: وقایع اتفاقیه، 
تاریخ : 1392/12/26 | نویسنده : درویش

گفتی:غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من،برای غزل شور و حال کو؟

 

پر میزند دلم به هوای غزل ، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

 

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

 

تقویم چار فصل دلم را ورق زدم

آن برگ های سبز سرآغاز سال کو؟

 

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو؟....َ  _زنده یاد قیصر امین پور_



ادامه مطلب

طبقه بندی: سروا، 
تاریخ : 1392/12/17 | نویسنده : درویش
آفتاب آمد دو چشمم باز شد ؛ باز تکرار همان تکراره ها

چند و چون و کی کجا آغاز شد ؛ پرسش صد باره ی صد باره ها

دیدگانم پُر ولی دستم تهی ؛ من نمی دانم کجایم کیستم

آتش حیرت به جانم ریختی ؛ من خلیل آزمونت نیستم!

.......   .......   .......   .......   ........   ........   ........   ........   .......

این " اندرون پرسشگر" بخشی از فطرت الهی است که خدا در ژرفای وجود همه ی بنی آدم مستقر کرده است. این شوق دانستن و عطش یافتن که در قالب پرسش های حقیقی ظهور می کند، یکی از عظیم ترین نعمت های الهی است که در اندرون آدمی تعبیه شده است برای پیدا کردن راه خانه ؛ برای بازگشت به عهد نخست ؛ برای رفتن به دوران کودکی ؛ برای یافتن آن بدایت ها ؛ آن روز  آغازینی که خدا همه ی آدمیان را _ که خیلی خیلی ریز و کوچک بودند _ یک جا جمع کرده بود و برای این که وقتی از خانه برون می شوند و به خاکزارها می روند و سرگرم بازی و شیطنت می شوند، راه خانه را گم نکنند ، با یک پرسش شگفت انگیز _ که به اعماق جانشان نفوذ کند _ به آنان چنین تلقین می کرد:

-         آیا من پروردگار شما نیستم؟!

-         و این بچه های شیطان و بازیگوش یکصدا فریاد می زدند: چرا ، چرا !



چیست پرسش؟

طبقه بندی: قلم با ادب!، 
تاریخ : 1392/12/13 | نویسنده : درویش

خداوندا!

از آن رو که هماره نگهدارم بوده ای

به درگاهت سپاس گزاری می کنم.

اگر مرا رها می کردی،

چه بسیار پوچ و بیهوده می شدم!

یاریم فرما؛

نه برای برآوردن خواسته ی نفس پلیدم؛

بلکه برای دست یازیدن به هدف جاودانه ی هستی

که برایم ناشناخته است،

اما بدان باور دارم.   _ لونیکلایویچ  تولستوی _

 

ای برادران! من هم می روم.

من می روم تا برای سنگ ها،برای گل های مزارع،برای آویشن های کوهستان موعظه کنم.

روز قیامت نزدیک شده است،

بشتابیم تا هنگامی که آن روز فرا می رسد،

سراسر زمین او، انسان هایش، پرنده هایش و همه ی حیواناتش، گیاهانش و صخره هایش 

آماده ی صعود به آسمان باشند؛

زیرا برادران من!


باور کنید که بهشت چیز دیگری نیست،

جز همین زمین که پرهیزکار و پاکدامن شده باشد.


_ نیکوس کازانتزاکیس _





طبقه بندی: سروا، 
تاریخ : 1392/12/11 | نویسنده : درویش
بسم الله الرحمن الرحیم
بی تردید مؤمنان [بر موانع راه سعادت] پیروز شدند.«1»  آنان كه در نمازشان [با حضور قلب] و فروتن‏اند.«2»  و آنان كه از [هر گفتار و كردارِ] بیهوده روى‏گردانند،«3»  و آنان كه پرداخت كننده زكات‏اند،«4» و آنان كه نگه دارنده دامنشان [از شهوت‏هاى حرام] اند، «5»  مگر در [كام جویى از] همسران یا كنیزانشان،كه [در این زمینه] مورد سرزنش نیستند.«6»  پس كسانى [كه در بهره‏گیرى جنسى،راهى] غیر از این جویند،تجاوزكار [از حدود حق] هستند.«7»  و آنان كه امانت‏ها و پیمان‏هاى خود را رعایت مى‏كنند،«8»  و آنان كه همواره بر [اوقات و شرایط ظاهرى و معنوى] نمازهایشان محافظت دارند.«9»  اینانند كه وارثان‏اند،«10»  وارثانى كه [از روى شایستگى] بهشت فردوس را به میراث مى‏برند [و] در آن جاودانه‏اند.«11» (سوره مومنون) 

فاصله ی من با مومنین ذات اقدس الله،فرسنگ هاست. اما مدتی ست که سعی میکنم لااقل ادای مومنین را در بیاورم. مانند آن ها بخوابم،بخورم،کار کنم،فکر کنم،رفتار کنم... و فهمیده ام که حتی ادای مومنین حضرت پروردگار هم در آوردن،کار بسیار مشکلی است.

خداوندا، مهم این است که من بنده ام و تو خداوندی؛ و چه کسی به بنده ی خویش رحم کند مگر مربی و پروردگارش؟!

هرچند که من هنوز اندر خم یک کوچه ام،ولی می توانم "آمین" اش را بگویم؛ به جمله ای که یکی از انسان های مومن، جایی درج کرده بود:

  


ادامه مطلب

طبقه بندی: قلم با ادب!، 
(تعداد کل صفحات:7)     [1]  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7] 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه